مدیریت بازرگانی 
مدیریت استراتژیک 
مدیریت بازاریابی 
مدیریت صنعتی 
مدیریت بیمه 
مدیریت انسانی 
اقتصاد 
حسابداری 
تجارت الکترونیک 
طراحی و ساخت وبلاگ 
سرگرمی 
معرفی و دانلود کتاب 
عمومی 
داستانهای کوتاه 
ترفندهای کامپیوتر 
نکته های مدیریتی 
۱. داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد !
۲. هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت !
۳. مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !
۴. هر انسان تا ۸ دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
۵. اغلب مارها ۶ ردیف دندان دارند !
۶. وقتی به خورشید نگاه می کنید ۸ دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید !
۷. قلب میگو در سر آن واقع است !
۸. ظروف پلاستیکی تقریبا ۵۰ هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !
۹. حدود ۲۵۰ نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است !
۱۰. دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند !
۱۱. حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند !
۱۲. آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود ؟!
۱۳. با ۳۰ گرم طلا می توان نخی به طول ۸۱ کیلومتر درست کرد !
۱۴. فنلاند از ۱۷۰ هزار و ۵۸۵ جزیره تشکیل شده است !
۱۵. زمین در آغاز پیدایش ۲۰۰۰ بار بزرگتر از حجم کنونی اش بود !
۱۶. در زبان عربی برای کلمه شمشیر ۸۵۰ واژه مختلف وجود دارد !
۱۷. گرانترین کفش دنیا ۱ میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان است !
۱۸. برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان ۲۰۰ میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !
۱۹. کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود، آن را پیدا می کند !
۲۰. فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !
۲۱. قلب وال در هر دقیقه فقط ۹ بار می زند !
۲۲. ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت !
۲۳. در سال ۱۳۸۰ تعداد گوسفندان زلاندنو ۴۴ میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور ۴ میلیون نفر بود !
۲۴. قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !
۲۵. جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !
۲۶. مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !
۲۷. ۹۰% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !
۲۸. چشم انسان معادل یک دوربین ۱۳۵ مگا پیکسل عمل می کند !
۲۹. آب دریا بهترین ماسک صورت است !
۳۰. سرعت عطسه یک انسان برابر است با ۱۶۰ کیلومتر در ساعت !
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:1:32
مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت.
فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند. باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از او و سربازان دعوت کرد که به باغ وارد شوند. مهرداد گفت ما باید خیلی زود اینجا را ترک کنیم و همین جا مناسب است. باغبان گفت دیشب خواب می دیدم خورشید ایران در پشت دیوار باغم است و امروز پادشاه کشورم را اینجا می بینم. مهرداد گفت اشتباه نکن آن خورشید من نیستم آن خورشید سربازان ایران هستند که در کنار دیوار باغت نشسته اند.
از این همه فروتنی و بزرگی پادشاه ایران زمین اشک در چشمان باغبان گرد آمد.
مهرداد دوم (اشک نهم) بسیار فروتن بود و همواره در کنار سربازان خویش و بدور از تجملات بود. اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید: فرمانروای شایسته ارزش سربازان را کمتر از خود نمی داند.
اشک نهم به ما آموخت ارتش ایران یگانه و یکتاست.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:1:14
گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:16:36
شیطان
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:16:34
عشق برای تمام عمر
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:16:28
عرفان
رسیدن به خداوند با او بودن در تمامی ابعاد زندگی است نه فقط در شرایط ممتازی هم چون لحظات ارتباط با خدا یا نیایش. همواره باید خداوند را تجربه کرد. به هنگام قدم زدن در جاده ، تنفس هوای آلوده ، به هنگام تلاش برای فهمیدن متنی که در حال مطالعه اش هستیم ،به هنگام شادی .
خداوند آمیخته ی همه ی این ها است.و هر موقعیتی برای درک او و گفتن این که : خدا با ماست مناسب است.
کلید عرفان ، تلاش برای دیدن آن چیزی است که در پس هر چیز نهفته است ، پایداری و مقاومت است .باز نایستادن در سطح ، و هر چیز را یک نماد ، یک نشانه ، یک آیین ، یک نگاره دانستن است.
برای کسی که خداوند را تجربه می کند ، جهان یک پیام عظیم است.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:15:13
عیب ها
آدم ها روی زمین با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت راه می روند ، در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم ، در سبد پشتی ،عیب هایمان را نگه می داریم.
به همین دلیل ، در روزهای زندگی ، چشمانمان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان ، بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند ، تمامی عیوبش را می بینیم.
این گونه است که درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم . بی آنکه بدانیم کسی پشت سر ما راه می رود ، درباره ی ما به همین شیوه می اندیشد.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:15:12
قضاوت
اگر خود را جای دیگران نگذاریم قضاوت کردن درباره ی آنها بسیار آسان است.یک نمونه از این قضیه ،در کنگره ی حزب کمونیست شوروی سابق رخ داد ، هنگامی که نیکتا خروشچف با تقبیح جنایت های استالین جهان را شگفت زده کرد.
هنگام سخنرانی اش ، یک نفر از میان جمعیت فریاد بر آورد:
_ رفیق خروشچف ، وقتی بی گناهان قتل عام می شدند، شما کجا بودید؟
خروشچف گفت : هر کس این را گفت از جا برخیزد .
اما هیچکس از جایش تکان نخورد .
خورشچف ادامه داد : خودتان به سوال تان پاسخ دادید. در آن زمان ، من هم جایی بودم که الان شما هستید.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:15:11
خود کشی
کالین ویلسون که امروزه نویسنده ای معروف شده است . وسوسه ی خود کشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود چنین توصیف می کند.
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم .و شیشه ی زهر را برداشتم .زهر را در ایوان پیش رویم خالی کردم.غرق تماشایش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهنم تصور کردم .سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم ، و بویش به مشامم خورد ، در این لحظه ، ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید ..... و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم.احساس کردم آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده ام .سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکردم . در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خودم فکر کردم : اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی را هم دارم .
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:20:50
نارگیل
یک ضرب المثل قدیمی می گوید :
- میمون پیر دستش را در داخل نارگیل نمی کند.
در هندوستان ، شکار گران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند ، یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند. میمون دستش را در داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد ، اما دیگر نمی تواند دستش را بیرون بکشد ، چون مشتش از دهانه ی سوراخ خارج نمی شود فقط به خاطر اینکه حاضر نیست میوه را رها کند . در این جا ، میمون درگیر یک جنگ نا ممکن معطل می ماند و سرانجام شکست می خورد.
همین ماجرا در زندگی ما هم رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی ، ما را زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی ، بهتر از دست دادن کل آن چیز .
در تله گرفتار می شویم ،اما از چیزی که به دست آورده ایم دست نمی کشیم. خودمان را عاقل می دانیم ، اما می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:20:49
تنفر معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: «از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟» بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:20:47
بیسکوئیت
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:4:7
هفت گناه کبیره و هفت داستان
مقدمه
گناهان کبیره در واقع هفت تا نبودند، هشت تا بودند. گناهان کبیره را در آغاز مسیحیت، راهبی یونانی به نام اواگریو دُ پونتو تدوین کرد تا تمایلات منفی اصلی انسان را تعریف کند (عجیب است که در فهرست اواگریو، شدیدترین گناه، شکمپرستی است...). ارتکاب هر کدام از این گناهان، میتوانست کار ما را به دوزخ بکشاند. در قرن شانزدهم، پاپ گرگوری اولین تغییرات را در این فهرست ایجاد کرد؛ «حسد» را به فهرست اضافه کرد، اما «غرور» و «بطالت» را با هم ادغام کرد. در قرن هفدهم، این فهرست را دوباره نوشتند و در فهرست جدید، «اندوه» دیگر گناه محسوب نمیشد و جایش را به «تنبلی» داد.
گناه اول: غرور
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:18:29
قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دوتا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است ، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه ، این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد .
اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد هرچه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد ، او مصمم تر می شد ، تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:1:12
امید
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را ، دوستانم را ، مذهبم و خلاصه زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد .
او گفت : آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟ پاسخ دادم بلی.
فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم ، به خوبی ار آنها مراقبت نمودم . به آنها نور و آب و غذای کافی دادم، دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک بر آورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخس ها بیشتر رشدکردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند ، اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبو ها را رها نکردم در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز هم قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد . در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بیشتر از 100 فوت رسید.
پنج سال طول کشید تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند
ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند.
خداوند در ادامه گفت : آیا می توانی در تمامی این سال ها که تو در گیر مبازره با سختیها بودی ، در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ، من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن . بامبوو سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند . زمان تو نیز فرا خواهد رسید ، تو نیز رشد می کنی و قد می کشی
از او پرسیدم چقدر قد می کشم؟
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند ؟
جواب دادم : هر چقدر که می تواند
گقت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد.
پس هرگز نا امید نشو.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:5:18
دلیل ساده!!
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص
در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری
و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که
بعضی آن را بامسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگردر
ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح
روزهای یکشنبه میمیرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع
تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحثو تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ،
چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضرشوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند،بعضی دوربین فیلمبرداری
با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقتروزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برقدستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد ومشغول کار شد ..!!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:3:43
چه کسی کر است ؟؟ مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:3:39
درس زندگی
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در " زمستان" تسلیم شوید، امید شکوفایی " بهار" ، زیبایی "تابستان" و باروری "پاییز" را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:3:35
کیک بهشتی مادر بزرگ
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد : مدرسه ، خانواده ، دوستان و ....
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است ، از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است .
- روغن چطور ؟
- نه !
- و حالا دوتا تخم مرغ
- نه مادر بزرگ
- آرد چی ؟ از آرد خوشت می آید ؟ جوش شیرین چطور ؟
- نه مادر بزرگ ! حالم از همه شان به هم می خورد .
- بله ، همه ی این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند . اما وقتی به درستی در کنار هم قرار می گیرند و با هم مخلوط می شوند ، یک کیک خوشمزه درست می شود . خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند . خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم .
اما او می داند که وقتی همه ی این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد ، نتیجه همیشه خوب است . ما تنها باید به او اعتماد کنیم ، در نهایت همه ی این پیشامدها با هم به یک نتیجه ی فوق العاده می رسند.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:5:3
کوزه ی شکسته
یک سقا در هند ، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت . بنابراین ،کوزه ی سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب می رساند ، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد .
به مدت دو سال ، این کار ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند.کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد
موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.
اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ، ناراحت بود . بعد از دو سال ، روزی در کنار رودخانه کوزه ی شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم .»
سقا پرسید: « چه می گویی ؟ از چه چیزی شرمنده هستی ؟» کوزه گفت : « در این دو سال من تنها توانستم نیمی از کاری را که باید انجام ، دهم چون ترکی که در من وجود داشت ، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ی ارباب می شد. به همین خاطر ، تو با همه ی تلاشی که کردی ، به نتیجه ی مطلوب نرسیدی .»
سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت : « از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب ، به گلهای کنار راه توجه کنی .»
در حین بالا رفتن از تپه ،کوزه ی شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد.
اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد . چون باز هم نیمی از آب نشت کرده بود . برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد .سقا گفت : من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم . من در کناره ی راه گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتم تو به آنها آب می دادی .
برای مدت دوسال ، من با این گلها خانه اربابم را تزئین کرده ام .
بی وجود تو ، خانه ی ارباب تا این حد زیبا نمیشد.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:15:31
یک ساعت ویژه
مردی ، دیر وقت خسته و عصبانی ، از سر کار به خانه بازگشت . دم در ، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
-بابا یک سوال از شما بپرسم ؟
- بله حتما چه سوالی ؟
-بابا ، شما برای هر ساعت کار ، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد :« این به تو ارتباطی ندارد .چرا چنین سوالی می کنی ؟ »
-فقط می خواهم بدانم . بگوئید برای هر ساعت کار ، چقدر پول می گیرید ؟
-اگر فقط باید بدانی خوب می گویم ، 20 دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پایئن بود ، آه کشید . سپس به مرد نگاه کرد و گفت : « می شود لطفا 10 دلار به من قرض دهید ؟»
مرد بیشتر عصبانی شد
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:1:21
استادی درشروع کلاس درس، ليوانی پر از آب به دست گرفت، آن را بالا گرفت تا همه ببينند. بعد از شاگردانش پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدراست؟ شاگردی گفت: پنجاه گرم، ديگری گفت: صد گرم، و آن يکی گفت: صدوپنجاه گرم. استاد گفت: من هم بدونِ وزن کردن، نمیدانم دقيقاً وزن اين ليوان چقدراست. اما سؤال من اين است، اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم، چه اتفاق خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هيچ اتفاقی نمیافتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همينطور نگه دارم چه اتفاقی میافتد؟ يکی از شاگردان گفت: دستتان درد میگيرد. استاد گفت: حق باتوست، حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه میشود؟ شاگرد ديگری گفت: عضلات دستتان به شدت تحت فشار قرار میگيرند، بيحس يا فلج میشوند و کارتان به بيمارستان خواهد کشيد. همه شاگردان خنديدند! استاد گفت: بسيارخوب، ولی آيا در اين مدت وزنِ ليوان تغييری کرده است؟ شاگردان جواب دادند: خير. استاد گفت: پس چه چيزی باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ در عوض من چه بايد بکنم؟ شاگردان گيج شده بودند، يکی از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً، مشکلات زندگی هم همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشکالی ندارد. اگر مدت طولانیتری به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگهشان داريد، فلجتان خواهد کرد و ديگر قادر به انجام کاری نخواهيد بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهمتر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، همه آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمیگيريد. هر روز صبح سرحال و قوی بيدار میشويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئلهای که برايتان پيش میآيد، برآييد. پس دوستان، همين الآن ليوانهايتان را زمين بگذاريد و زندگی کنيد.
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:4:42
فرشته ی یک کودک
کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .
- اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد : فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند
لينك مطلب
نوشته شده توسط:مهران
در:20:48