تبليغاتX
مدیریت نوین - داستان های کوتاه(قسمت بیستم ) گنجشک و خدا
پیام مدیر

با ما به نت وصل شو ايميل به مدير وبلاگ* اضافه کردن به ليست علاقه مندي ها!


با سلام به شما بازديد كننده گرامي! از اینکه به این وبلاگ آمدین از شما سپاسگذاریم. شما در اینجا مطالبی را در مورد مدیریت بازاریابی،اقتصاد تجارت مقالات مدیریت،ترفندهای کامپیوتر،داستان های جالب و خواندنی را خواهید یافت. اميدواريم در اين سايت دقايق خوشي را سپري نماييد.
براي تبادل لينک ابتدا لينک ما را در سايت و يا وبلاگتون قرار دهيد،سپس از طريق قسمت نظرات به ما خبر بدهيد تا ما هم متقابلا اين كار را انجام دهيم.
مدیریت وبلاگ : مهران !

در گذر زمان
میرزا بنویس وبلاگ
بروبچ
خبرنامه





Powered by WebGozar

پیام نگار
انباری
:: داستان های کوتاه(قسمت بیستم ) گنجشک و خدا

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

لينك مطلب نوشته شده توسط:مهران در:16:36

:: مطالب پيـشيـن

Ads by Ydc.ir